عشق اگر روز ازل بر کف تقدیر نبود
... زیر این طارم درد ناله شبگیر نبود
... سقف این دل اگر از لؤلؤ و مرجان می بود
... وصل جانانه دگر وصل به تعبیر نبود
... من و دل بارگ خون پاره جگر سوختیم
... بعد از این درد به قلبم سر تأثیر نبود
... این دل ساده جلوه گر رخسار است
... عاشقش شد دل من ناوک تقصیر نبود
... شده معتوه به لوح و قلم تقدیرم
... بعد از آن چاره راه ورای ت نبود
... چه کنم لوحه عمرمم ثبت این دفتر
... ثبت گردید دگر فرصت تغییر نبود
... اگر از روز اول رحم و مروت می بود
... دگر هیچ عاشقی بیچارۀ دلگیر نبود
... مکنت و جاه و جلالم همه رفت در هیهات
... آن زمان رسم محبت بس تنویر نبود
... حالی آن نقطه فهمم شده روشن اما
... دیر اما دگر وقت به تأخیر نبود
... عطایی سر سبد مزرعه خوبان است
... گرچه اکنون شده آگاه ولی هم دیر نبود