یوسفِ گُشتِ سراوان، یوسفِ اسلام بود
... چلچراغ رونق افزای دل هر شام بود
... سردی چشمان ما بود آن عزیزِ مهربان
... دیدنش تسکینِ قلب و مرهمِ آلام بود
... در روانش فکر و بر لب ذکر و در دل یاد حق
... هر دم اینگونه روان و خاطرش آرام بود
... او همان انسانِ خاکی، ترجمان سادگی
... بی گمان یوسف به نزد مومنان خوشنام بود
... مُصلحی روشن ضمیر و مقتدایی بی نظیر
... از خدا بر اهل سنت تُحفه و اِنعام بود
... او که اقیانوسِ دانش بود در این سرزمین
... از سرِ اخلاص و ایمان اینچنین گمنام بود
... ای خوشا بر رادمردی که صفایِ عمر او
... نغمه قرآن و فقه و سنت و احکام بود
... جامِ علم و معرفت را چون که نوشید از نخست
... تا به آخر شادمان و سرخوش از این جام بود
... در فراقش گر ز دیده خون بِگریَم ، هیچ نیست!
... او کــه ما را آشنــا و رونـــق ایـــام بود
... حضرت شیخ الحدیث آن معنی دلدادگی
... عاشق حق و حقیقت ، عاشق اسلام بود