فضا تاریک و مغموم است و ماهی بر نمی آید
... طلوع صبح خوشبختی در این خاور نمی آید
... فلسطین غرق در خون است، عرب مشغول عیّاشی
... زِ دست خَیل عیّاشان که کاری بر نمی آید
... به سینه حبس گردیده صدای مسجدالاقصی
... خروش نعرۀ تکبیر از این منبر نمی آید
... صلاح الدین ایوبی زِ خواب خوش نمی خیزد
... نوای فتح و پیروزی از این سنگر نمی آید
... صدای مادر مظلوم زِ بام کهشکان بگذشت
... دریغ از سرزمین وحی دیگر عُمر نمی آید
... نمانده در عرب مردی به جز چند مهرۀ سوخته
... محال است.. شعلۀ آتش زِ خاکستر نمی آید
... نوار غزّه را بنگر، سراپا داد و فریاد است
... زِ شاهانِ عرب اما به جز عَرعَر نمی آید
... یهود و گَبر و ترسا را کنار یکدگر بینم
... دمی در صور اسرافیل چرا محشر نمی آید