از ملائک بودی و جنس بشر
... آسمانی بر زمین بودی پدر
... رفتی و در حسرت دیدار تو
... شام هجرانم نمی آید به سر
... كاش باز آیی برای مدتی
... چند روزی ساعتی یا یک نظر
... تا ببینی حال و روز زار ما
... حال اهل خانه و حال عمر
... تا ببینی حس گرم زندگی
... گشته معكوس و شده زیر و زبر
... حسرت یك بوسه بر دستان تو
... خون شده بر دیدگان و بر جگر
... کاروان عمر رفت و بی تو شد
... چشم های نمناک و تر
... حال مهمان خداوندت شدی
... آن که میخواندیش هر شب تا سحر
... دست هایت سوی او میشد دراز
... از عذاب و خشم می کردی حظر
... عاقبت آخر شد ایام فراق
... سوی آغوشش گشودی بال و پر
... درب های رحمتش سویت گشود
... چون که بر خلقش گاه در
... جمعه بود و جمع در رشک و شگفت
... زین عروج مطمئن و بی خطر
... از جهان فانی و دار العبور
... تا سرای خلد و دار المستقر
... بذرهایی که بنشاندی به خاک
... روز محشر سایه خواهد شد به سر
... حمد حق گو در همه حال ای عمر
... بر قضای کردگار و بر قدر
... غصه هایت را فقط با او بگو
... کز غم و اندوه دل دارد خبر